چرخ چرخ چرخ...
میچرخم ،گاهی شاد،گاهی غمگین.
سماع نیست.درس است.که دل نبندم.به هیچ چیز،به هیچ کس.
---------------------------------
هنوز دلگیرم،خوب نمیشه که به روی خودم نیارم،چقدر آخه آدم تحمل داره مگه؟
برم تو فکر می پرسه چیه؟خبری شده دوباره؟
نه عزیز من،خبری نشده، یه جوری حرف میزنی انگار هیچ وقت هیچ کس رو دوس نداشتی،انگار نمیفهمی دوست داشتن دست خودم آدم نیست.دوست نداشتن هم دست خود آدم نیست.بهت گفتم دردم چیه که دیگه پی نگیرم راه قبلیمو.گفتی حالا چی میشه؟ گفتم هیچی.
آخه تو چه می دونی شبایی که دلم میگیره چقدر تنها میشم؟چه میدونی هزار بار گوشیمو میگیرم دستم هزار جور حرف مینویسم و پاک میکنم و آخر سر اشک جمع میشه تو چشمام و گوشیمو میندازم پایین تخت و میرم زیر پتو،مثه بچه هایی که از لولو میترسن کز میکنم و به زور خودمو میخوابونم!
چه میدونی هنوز وقتی آسمون شب رو میبینم،وقتی ماه رو میبینم،ستاره هارو، مثه بچه ها شاد میشم و دلم میخواد اونم شاد شه و دستم میره سمت گوشیم...
بهت گفتم که دیگه نکنم این کارارو.که بدونم یه نفر میدونه من دارم حماقت میکنم و از اینکه از حماقت من خبر داره خجالت بکشم!
باید آروم آروم کنار بیام باهاش.هزار بار بهش فکر میکنم میبینم با همه زجری که میکشیدم خیلی آروم و مهربون و عمیق دوستش دارم.
به خودش بگم که چی؟ که بگه مرسی؟!! خوب دارم دیگه...نمیدونم چرا.مهم نیست هیچی.
رضا که تعصب منو میگیره خوشحال میشم ولی همش بهش یادآوری میکنم: بد ِ اونو نگی یه وقت!یه وقت فکر نکنی تقصیر اون بوده ها!یه وقت فکر نکنی من تنفر دارم ازش.یه وقت تو ذهنت منفی و سرد نباشه.
اون وقت جواب میده: آبجی کوچولوی من! خوشحالم که داری با خودت کنار میای.خوشحالم که عاقلانه و منطقی رفتار میکنی.خوشحالم که حس کردی عشق واقعی رو.
---------------------------------------------------
فکر نمیکردم جلوی دو تا مرد بشینم و گریه کنم! اونا حرف میزدن و رودخونه ی اشک بود که از چشمام سرازیر بود! ۳ بار کاغذی که داشتم روش مینوشتم رو خراب کردم و مجبور شدم از اول بنویسم همه چیزو.
فرو رفتم تو یه غم عمیق.خدایا،دوباره؟! ناامید شدم از همه چیز.
شب برگشتم خونه،خاله جون خونمون بود.رفته بود حمام.بغلم کرد و با غرور گفت:بهت افتخار می کنم.مهم اینه که توانایی خودتو ثابت کردی.بهش فکر نکن.تو لایق بهترین هایی.موهاشو سشوار کردم.دلم تنگ شد واسه مامان.
با غم داشتم جریان اون روز رو تعریف میکردم که یهو خاله یه هدیه بهم داد.
پاتریک!
یه سگ ملوس ناناز قرمز و مشکی با گوشای آویزون!
وسط حرفم بود که پاتریک رو داد بهم.اصلن یه حس عجیبی بهم داد که نگو!
یه عروسک پارچه ای که چشمای عجیبی داره. نه،چیز عجیبی نیست چشماش! دوتا دکمه ی مشکی!
ولی نگاهش...
انقدر به دلم نشست که نگو.پاتریک مهربون من!آره.چشماش خیلی مهربونه.خیلی آرومه.خوشگل نگام میکنه. به نظرم گوش خوبی هم هست.
بقیه حرفمو نزدم دیگه! آروم شدم! آرومه آروم...
خنده داره یا مسخره،مهم نیست بقیه چی میگن
مهم اینه که خیلی خیلی دوسش دارم، مثه اون گاوه که یکتا بهم داد به عنوان کادوی تولدم.
پاااااتریک!
حس عجیبی دارم نسبت بهش.یه آرامش خاص بهم میده.همش تو بغلمه.با اون نگاه قشنگش
این دو روز انقدر همه دور و برم بودن و دوست داشتنشون رو بهم یاد آوری کردن که حس کردم خیلی خوشبختم!
یادمه بهم میگفت تو کارت آدمه موفقی باش.خیلی موفق.فکر کنم تونستم باشم.آره.میدونم که انقدر موفق بودم که هیچ کس نتونه کاری کنه.که من بمونم همونجا و روز به روز موفق تر بشم...
خدایا...ببخش منو اگه نا امید شدم از رحمتت.ببخش اگه نفهمیدم حکمتت رو.ببخش اگه گریه کردم و احساس ضعف کردم.خدای خوب من! مرسی که هستی و هوامو داری.مرسی که همیشه بهترین ها رو بهم میدی و در عوض همه ی اینا فقط و فقط یه چیز ازم میخوای: صبر!