تبليغاتX
من می نویسم تا تو بخندی

من می نویسم تا تو بخندی

...

خواب

 

میترسم بخوابم !

تو بگو ۵ دقیقه چُرت.میای تو خوابم.

هییییییییی...

۱ ماهه هر شب میای تو خوابم،مهربونی اما.یا یه گوشه واسادی و با لبخند نگام میکنی یا اینکه کلن اصل خوابم خودتی.

واسا ببینم چه خوابایی دیدم

خواب دیشبمو بذار بگم اول.خواب دیدم اون جایی که من کار میکنم اون دوستت هم هست.پاشم تو  گچ بود.بعد تو هم روزای دوشنبه اونجا بودی.دیدمت شوکه شدم.یه کاپشن سبز و مشکی تنت بود.بهت گفتم یه دقه بیا بیرون کارت دارم.تو گفتی نمیام...

رفتم بیرون.یه  جوب آب بود.نشستم سرش و گریه کردم.اشکام میریخت اون تو و با آب میرفت...

یه شبش هم خواب دیدم داداشام و پسر خاله هام میخوان برن کوه.تو هم میخوای بری باهاشون.اومدی خونه خاله اینا.من تو پله ها نشسته بودم.دستمو دراز کردم به طرفت.دستمو گرفتی و داشتی با موبایلت حرف میزدی.علی اومد.خواستم دستمو بکشم،نذاشتی.محکم گرفته بودیش.بهم گفتی تو هم باید بیای کوه.

 

گاهی خوابت رو که میبینم بهم میریزم....انقدر واقعی هستی که دوباره برام زنده میشی.خواب هام روشن میشن.دلم تنگ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:24  توسط دختر آریایی  | 

 

می دونی که اینجا جایی نیست که بشه راحت حرف زد.مهمون های ناخونده زیادن.

دچار شدم.دچار به بار هستی.

یه روز همه چیز هست و یه روز به همه چیزایی که هست مشکوکم!به خودم،به چشمام،به نگاه بقیه،به دلم،به تو،به هوایی که نفس میکشم!

فکر میکنم حس مالکیت مزخرف ترین حس دنیاست.

بعد از دو ماه برگشتم تو جمعی که همه معتقدن من اون منٍ قبلی نیستم!مات و مبهوت و مشنگ!با نگاه خیره و سرد.نه،دلم تنگ تو نیست،هیچ چیز هیچ چیز نمیخوام.آدم ساکت و گوشه گیری شدم.

بجز اون توضیح مختصر به رضا و زری دیگه با هیچ کس یه کلمه هم در موردت حرف نزدم.نمیخوام در موردت نظر بدن،نمیخوام هیچی بگن بهم.

حس میکنم آدم بزرگ شدم.

دعاهای من سرجاشون هست.

الهی دلخوشی باشه پناهت...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:28  توسط دختر آریایی  | 

میشنوی پاتریک؟


پاتریک خوشگل من،

دارم فکر میکنم چه خوبه که فاصله ی بین اتچ یک فایل به یک ایمیل خیلی زیاده و تو این مدت تو می تونی تصمیم بگیری آخرش فایلو بفرستی یا نه. و چقدر خوب که  عقل سر فرصت خفه میشه ،شایدم بهت میگه: خوب که چی؟دلت میخواد بفرستیش دیگه.بفرست،دست دست نکن.این راضیت میکنه که حداقل یه بار مثه تو که 500 بار در روز گوش میدی به اون آهنگ،گوشش میکنه.شاید براش مهم نباشه.شاید نخونده پاک کنه ایمیلت رو.ولی تو بفرست.دست دست نکن لعنتی.میدونم که مثه همیشه حستو میگیره.بفرستش.آخرشم دکمه ی سند رو میزنی و میگی:آخیش! تموم شد! کاش گوشش کنه.

و چقدر خوب که جواب ایمیلت یه عکس دسته جمعی باشه با موضوع لبخند!

اون وقته که دوباره قلبت تاپ تاپ تاپ میکوبه و چشمات پر اشک میشه،اشک شوق و اشک دلخوری شاید.

پاتریک! نمیدونی چه ذوقی کردم! قربون اون ژستش برم الهی.قربون قد و بالاش برم.گرم گرم بود نگاهش...

قلبم کلی تند و تند میزد وقتی نگاش میکردم.اصلا انگار اونم منو میبینه! خجالت کشیدم!

ولی در جواب ایمیل فقط گفتم دوسش داشتم عکسو،امیدوارم همیشه موفق باشی! 

قلبم ضعیفه عزیزم؛جونم...

عاشقتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:1  توسط دختر آریایی  | 

پاتریک!

 

چرخ چرخ چرخ...

میچرخم ،گاهی شاد،گاهی غمگین.

سماع نیست.درس است.که دل نبندم.به هیچ چیز،به هیچ کس.

---------------------------------

هنوز دلگیرم،خوب نمیشه که به روی خودم نیارم،چقدر آخه آدم تحمل داره مگه؟

برم تو فکر می پرسه چیه؟خبری شده دوباره؟

نه عزیز من،خبری نشده، یه جوری حرف میزنی انگار هیچ وقت هیچ کس رو دوس نداشتی،انگار نمیفهمی دوست داشتن دست خودم آدم نیست.دوست نداشتن هم دست خود آدم نیست.بهت گفتم دردم چیه که دیگه پی نگیرم راه قبلیمو.گفتی حالا چی میشه؟ گفتم هیچی.

آخه تو چه می دونی شبایی که دلم میگیره چقدر تنها میشم؟چه میدونی هزار بار گوشیمو میگیرم دستم هزار جور حرف مینویسم و پاک میکنم و آخر سر اشک جمع میشه تو چشمام و گوشیمو میندازم پایین تخت و میرم زیر پتو،مثه بچه هایی که از لولو میترسن کز میکنم و به زور خودمو میخوابونم!

چه میدونی هنوز وقتی آسمون شب رو میبینم،وقتی ماه رو میبینم،ستاره هارو، مثه بچه ها شاد میشم و دلم میخواد اونم شاد شه و دستم میره سمت گوشیم...

بهت گفتم که دیگه نکنم این کارارو.که بدونم یه نفر میدونه من دارم حماقت میکنم و از اینکه از حماقت من خبر داره خجالت بکشم!

باید آروم آروم کنار بیام باهاش.هزار بار بهش فکر میکنم میبینم با همه زجری که میکشیدم خیلی آروم و مهربون و عمیق دوستش دارم.

به خودش بگم که چی؟ که بگه مرسی؟!! خوب دارم دیگه...نمیدونم چرا.مهم نیست هیچی.

رضا که تعصب منو میگیره خوشحال میشم ولی همش بهش یادآوری میکنم: بد ِ اونو نگی یه وقت!یه وقت فکر نکنی تقصیر اون بوده ها!یه وقت فکر نکنی  من تنفر دارم ازش.یه وقت تو ذهنت منفی و سرد نباشه.

اون وقت جواب میده: آبجی کوچولوی من! خوشحالم که داری با خودت کنار میای.خوشحالم که عاقلانه و منطقی رفتار میکنی.خوشحالم که حس کردی عشق واقعی رو.

---------------------------------------------------

فکر نمیکردم جلوی دو تا مرد بشینم و گریه کنم! اونا حرف میزدن و رودخونه ی اشک بود که از چشمام سرازیر بود! ۳ بار کاغذی که داشتم روش مینوشتم رو خراب کردم و مجبور شدم از اول بنویسم همه چیزو.

فرو رفتم تو یه غم عمیق.خدایا،دوباره؟! ناامید شدم از همه چیز.

شب برگشتم خونه،خاله جون خونمون بود.رفته بود حمام.بغلم کرد و با غرور گفت:بهت افتخار می کنم.مهم اینه  که توانایی خودتو ثابت کردی.بهش فکر نکن.تو لایق بهترین هایی.موهاشو سشوار کردم.دلم تنگ شد واسه مامان.

با غم داشتم جریان اون روز رو تعریف میکردم که یهو خاله یه هدیه بهم داد.

پاتریک!

یه سگ ملوس ناناز قرمز و مشکی با گوشای آویزون!

وسط حرفم بود که پاتریک رو داد بهم.اصلن یه حس عجیبی بهم داد که نگو!

یه عروسک پارچه ای که چشمای عجیبی داره. نه،چیز عجیبی نیست چشماش! دوتا دکمه ی مشکی!

ولی نگاهش...

انقدر به دلم نشست که نگو.پاتریک مهربون من!آره.چشماش خیلی مهربونه.خیلی آرومه.خوشگل نگام میکنه. به نظرم گوش خوبی هم هست.

بقیه حرفمو نزدم دیگه! آروم شدم! آرومه آروم...

خنده داره یا مسخره،مهم نیست بقیه چی میگن

مهم اینه که خیلی خیلی دوسش دارم، مثه اون گاوه که یکتا بهم داد به عنوان کادوی تولدم.

پاااااتریک!

حس عجیبی دارم نسبت بهش.یه آرامش خاص بهم میده.همش تو بغلمه.با اون نگاه قشنگش

این دو روز انقدر همه دور و برم بودن و دوست داشتنشون رو بهم یاد آوری کردن که حس کردم خیلی خوشبختم!

 

یادمه بهم میگفت تو کارت آدمه موفقی باش.خیلی موفق.فکر کنم تونستم باشم.آره.میدونم که انقدر موفق بودم که هیچ کس نتونه کاری کنه.که من بمونم همونجا و روز به روز موفق تر بشم...

 

خدایا...ببخش منو اگه نا امید شدم از رحمتت.ببخش اگه نفهمیدم حکمتت رو.ببخش اگه گریه کردم و احساس ضعف کردم.خدای خوب من! مرسی که هستی و هوامو داری.مرسی که همیشه بهترین ها رو بهم میدی و در عوض همه ی اینا فقط و فقط یه چیز ازم میخوای: صبر!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:19  توسط دختر آریایی  | 

نمایشنامه من و جوجه 1!

 

جوجهههه

جوووووجههههه

(نیم ساعت صداش میزنی و چون بچه پای تی وی نشسته دفعه آخرو که تهدید کننده و با جیغ صداش میکنی رو میشنوه و میگه:)

بله؟

من میخوام نیمرو بخورم،توئم میخوای؟

نه

مطمئنی نمیخوای؟

آره

آره میخوام یا آره نمیخوام

آره نمیخوام

از اون جایی که میشناسمش عینه کفه دست دوتا تخم مرغ نیم رو میکنم.

تا یه ذره بوی نیمروئه در اومد اومد تو آشپزخونه

حالا تصور کنید جوجه شو گرفته تو دستش،مست بو شده روشم نمیشه هیچی بگه!

میگم:هان؟ چیزی میخوای؟

با مِن و مِن: نه...نه...

من دارم نون گرم میکنم و سس حاضر میکنم وایساده نگام میکنه.

میگه نونو بذار گرم شه خوشمزه تر میشه!

میگم باشه.میدونم/ مگه تو میخوای بخوری؟

میگه نه نه...

یه کم نگام میکنه میگه: سس کچاپ هم بردار.

من:من کچاپ دوس ندارم.چیلی میذارم.

خوب کچاپ هم بذار حالا!

خوب من نمیخوام،واسه چی بذارم؟؟مگه تو میخوای بخوری؟

اینجا دیگه داره کم میاره میگه آره من کچاپ خالی میخوام!

یه کچاپ میدم دستش نیمرو رو میذارم تو سینی میارم تو هال میشینم رو زمین جلو تی وی.

نشسته داره نگام میکنه.

لقمه ی اولو میخورم آب دهنشو قورت میده!

لقمه ی دومو میخورم اصلن هم نگاش نمیکنم!

پا میشه میاد نزدیک ترم میشینه.

دستشو زده زیر چونه ش منو نگاه میکنه!

من:  میخوای؟

نه نه...

کچاپه تو دستشه همینطور

لقمه ی سومو بر میدارم میاد سرشو تکیه میده به بازوم عین بدبختا نگا میکنه فقط!

من:میخواااااااااای؟؟

نه نه....

من:

دوباره با اون چشاش هی نگام میکنه.

میگم بده بینم با کچاپ هم خوشمزه س؟

یه لقمه رو کچاپ میزنم میگم:دوس ندارم میخوری؟

میگه آره!

بعد عین قحطی زده ها شروع میکنه به خوردن!

خو لامصب تو که میخوای چرا هی میگی نمیخوام؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:27  توسط دختر آریایی  | 

باران و سیب...!

 

روزای پیش دانشگاهی بود که باران و سیب با عطر خوشش تو کلاسمون می پیچید...

معلم بود.ادبیات.عشق من.هم معلمش عشق بود هم ادبیاتی که درس می داد.ما شیطون،معلممون پایه.با تک تک بچه ها دوست بود.صمیمی.لبخند داشت همیشه.و خنده های قشنگ وقت شیطنت بچه ها.یه بارم عصبانی نشد! همش خندید باهامون.چیپس میخوردیم با هم سر کلاس! یه روز مثلن رفت رو فاز عصبانیت گفت شماها به تَرَکِ دیوار هم باید بخندین؟؟ من خیلی مصمم داشتم دنبال ترک دیوار میگشتم!! تا چشمش افتاد به من رفت رو فاز خنده! نمیدونست چی بگه بهم! اعجوبه ای بودم در نوع خودم بی نظیر! شوخی و جدی م معلوم نبود!

همیشه صندلی اول روبروی میزش مینشستم.خیلی دوسش داشتم.باحال بود.خیلی دوست بودیم.دوستیمون میرفت تو تک تک استعاره ها و مراعات نظیرها و جناس هایی که میگفت.اینجوری شیرین تر میشدن درس ها.و موندنی تر.

شماره شو داشتیم.من همیشه بهش تک میزدم و فحش میخوردم! یه روز تو مدرسه نبود میس زدم و پشت سرش مسیج زدم دلم میخواد! جواب داد: از کجا فهمیدی فحشت دادم؟؟؟!!

توی اون ۴ سال مدرسه فکر نکنم با کسی انقد دوست بودیم.واقعن معلم گل و دوست داشتنی ای بود.

مدرسه که تموم شد و من دانشجو بودم یه روز ۱۶ آذر موبایلم زنگ خورد.جواب دادم.گفت چطوری مارمولک! روزت مبارک!  تمام اون روزای خوب و گرم اومد جلو چشمم....عشقه به خدا

دورم ازش،نمی بینمش.ولی عشقش،یاد مهربونیاش و درسای علمی و اخلاقی ای که بهم داد همیشه تو دلم هست.

خدایا

براش بهتربن ها رو آرزو میکنم.

باران و سیب ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:23  توسط دختر آریایی  | 

اندر حکایت گربه ی خنگ!!

 

با داداش علی داشتیم برمیگشتیم خونه.دم سوپری ماشینو نگه داشت رفت خرید کنه.از قضا ماشین کنار سطل آشغال مغازه هه بود.یه گربه هم داشت اونجاها می پلکید بلکه یه چیزی پیدا کنه و بخوره.همینطوری که داشتم نگاش میکردم و لبخند میزدم یهو آروم گفتم:پخ! یهو 3 متر پرید بالا و شروع کرد به دقت کردن که چی بوده صداش اومده! منم خنده م گرفته بود دوباره آروم تر گفتم پخخخ!گوشاشو هی تکون می داد و دور و برشو با ترس و دقت نگاه میکرد منم غش کرده بودم از خنده! چند ثانیه گذشت یه کم زیر چشمی نگاه کرد و آروم آروم اومد بره سمت سطل آشغال دوباره بلند گفتم پخخخخخخ....

واااااااای خیلی خنده دار بود،از این ور میدوید اون ور،از اون ور به این ور پشت سطل آشغالو نگاه می کرد تو جوب آبو نگاه میکرد.من که از خنده مرده بودم در ماشینو باز کردم بازم نمیفهمید منم! همچین قشنگ دنبالم میگشت که نگو! دیگه شروع کردم صداش زدن و دست تکون دادن...هی میگفتم خنگول،من اینجام....بازم داشت پشت سطل آشغالو نگاه میکرد!

آخرش فهمید صدا از سمت جوب میاد،با احتیاط رفت پایین و عین کاراگاها هی این ور و اون ورشو می پایید و میرفت جلو! رفت زیر پل منم سرمو آوردم پایین بلندتر گفتم پخخخخخخخخ....بیچاره دوباره 3 متر پرید بالا و سرش خورد تو پل!

خیلی خنگ بود خلاصه!

پ.ن:سوسک میشم آیا؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 12:59  توسط دختر آریایی  | 

دختر آریایی حول میشود!

 

یه شب یه خونواده ای که خیلی باهاشون دوستیم و رفیق اومدن خونه خاله اینا ما رو ببینن.به بابائه میگم بابایی به مامانه هم مامان مونی.سحر و سپیده هم دختراشونن که خواهر من میشن ینی.تابستون اکثر وقتمونو با هم بودیم و خیلی  خوش میگذشت.خانواده ی بسیار پایه این.بماند که یهو ۱۲ شب بیرون رفتنمون میگرفت اونم تو ولات! یه شبم که هیچی نمیگفتیم بابایی میومد میگفت سحر پاشین برین بیرون دیگه! اصن یه وضی!

یه شب ۱۲:۳۰ رفتیم بیرون و تو پارک مشغول بازی با سرسره لوله ای و الاکلنگ و تاب بودیم که یهو برادران بی سیم دار اومدن سراغمون! حالا مامان مونی و خاله زری اون ور نشیتن تخمه میشکنن شال سپید از سرش افتاده رو تاب با سرعت ۱۸۰ تا داره تاب میخوره من  و سحر هم رو الاکلنگیم! یارو هی میگه:روسریتو بپوش زود! منم هی شاکی میگم: د لامصب مگه نمیبینی سرعتش زیاده! خوب تو نگاه نکن یه لحظه سرعتش کم شه میپوشه شالشو! سحر پیاده شده داره میدوئه سمت مامانش اینا منم دارم از غش غش خنده ی سپیده میخندم! یه وضی اصن!

 

خلاصه اون شب که اومدن خونه خاله اینا حس خانوم ِ خونه بودنم گل کرد و رفتم واسشون چایی ریختم و همچین خوشگل موشگل و با سلیقه اومدم از آشپزخونه بیام بیرون که نمیدونم چی شد رفتم تو دیوار!! همه چاییها ریخت تو سینی!  دوباره برگشتم و از اول همه چیو درست کردم و دوباره خوردم تو دیوار!!  دفعه سوم به سلامت رسیدم بیرون و با خنده ی مامان مونی و بابایی گفتم:خداروشکر نیومدین خواستگاریم! مامان مونی گفت:همینو بگو! خوبه پسر نداریم انقد حول شدی! داشتیم میخندیدیم که خاله جان فرمودند:چرا پسر هم دارن تو فامیلاشون خوب رو به مامان مونی گفت:ندارین؟  مامان مونی هم فوری جواب داد پسر قابل نه حاج خانوم!!

ینی باید ببینین این مامان مونی رو تا بفهمین چقد بامزه س و باحال.حرفش کاملن جدی بود.یه روز با مامان مونی و بابایی بیرون بودم یه نفرو با یه دختر دیدیم تو خیابون.مامان مونی از بس بامزه حرص میخورد من ریسه میرفتم از خنده! به بابایی میگه من اگه تورو با یکی ببینم دلم نمیاد بهت بگم که دیدمت اون وقت خیلی گناه دارم!!  آخییییییییییی

دلم تنگ شده واسشون

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:52  توسط دختر آریایی  | 

سوجه!

 

خوبه دیگه تا سه ماه دیگه فک و فامیل سوجه دارن واسه خندیدن

که چی؟ که خانواده ی خواستگار یکی دیگه، تا نیم ساعت فکر میکردن من عروسم! ینی از در اومدن شیرینی و گل رو دادن دست من! حالا بیا و این بچه های بی جنبه رو جمع کن از رو زمین! هر چی میگم بابااااااااا  زشته! نخندین خوب! هرچی دوماد خودشو میزد تو در و دیوار به مامانه اشاره کنه که این نیست اون دختره نمیشد!وجدانن روده هامون داشت میریخت بیرون!یه وضی اصلن!

=========

جوجه اگه یه چیزی رفت تو مخش امکان تغییرش منفی صفر درصده!

یه بنده خدایی فوت کرده بود علی اومد گفت فلانی فوت کرده.کلی تاسف خوردم و گفتم آخیییی....دلم واسه پسر و دختر آخریش میسوزه که سر و سامون ندارن.هی چشام پر اشک میشد و تاسف میخوردم یهو علی واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت بیخود!دلت نسوزه داداش.مگه وقتی ما یتیم شدیم اونا واسمون دل سوزوندن اینجوری؟؟! حالا ما مُردیم؟! خدای اونا هم کریمه خوب.پاشو الکی خودتو ناراحت نکن.طرف خودش راحت شد خدای بچه هاش هم بزرگه...

میخندم و میگم راست میگیا! ما از اونا یتیم تریم!

جوجه میاد میگه نههههههههه...شما که یتیم نیستین! علی میگه خوب چرا دیگه! میگه نخییییییییییییرررر

یتیم ینی کسی که پدر و مادرش همزمان تو تصادف کشته شده باشن!! دیگه غش میکنیم از خنده من و علی....

 

همیشه آویزونه تو بغل من.همینجوری که داره منو میچلونه و ابراز احساسات میکنه بازومو بوس می کنه میگه وای تو خیلی بوری!

میگم نَمَنه؟؟!! من؟؟؟ بوور؟؟؟میگه آره دیگه! خیلی بوری

میگم ینی چی آخه؟؟ تو اصن میدونی معنی بور چیه؟ یه قیافه ی متفکرانه ای به خودش میگیره میگه خوب معلومه! ینی سفید!!

کلی میخندم و میگم جوجو بور ینی کسی که رنگ موهاش و مژه هاش و چشماش روشن باشه.

دوباره میاد بغلم میکنه میگه وای خدا....تو خیلی بور با مزه ای!!

عمرن کوتاه بیاد ینی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:52  توسط دختر آریایی  | 

سادیسم!!

 

یادمه جوجه 3 سالش بود یه روز گفتم بگو کشتی

گفت کشتی

گفتم من خوشگلم تو زشتی! انقد بهش برخورد که نگو! منم که غش غش خنده م براه همیشه!هی میگفتم بگو کشتی هی میگفت منم میگفتم من خوشگلم تو زشتی!بعد بچه خودشو میزد تو در و دیوار و زمینو گاز می گرفت و منم هرهر میخندیدم!

فرداش هرچی گفتم بگو کشتی میگفت:نمیگم. می گفتم چیو نمیگی؟ میگفت کشتی....دوباره من خوشگلم تو زشتی

مامانش گفت تو مگه خنگی!وقتی میگه اصلن اسم کشتی رو نگو!

فرداش گفتم بگو کشتی.گفت نمیگم.گفتم چیو نمیگی؟ گفت همون کلمه ی لعنتی رو! گفتم چی بود؟من یادم رفت!گفت بهههههتر! نمیگم!

پنج دقیقه بعدش هیجان زده گفتم جوجووووو تو میدونی مردم اگه بخوان از دریا سفر کنن سوار چی میشن؟ گفت خوب معلومه کشتی! من خوشگلم تو زشتی و پروسه  ی درو دیوار و زمین و زمان و یه کم کتک و ...

روز بعد هیچ رقمه راه نمیومد باهام.هر راهی رو امتحان کردم نتیجه نداد.شروع کردم ازش کلمه پرسیدن که بگه انگلیسیش چی میشه.چنتا پرسیدم بعد گفتم حالا من انگلیسیشو میگم تو فارسیشو بگو.گفت باشه. گفتم شیپ؟ گفت کشتی!! من خوشگلم تو.....در و دیوار و زمین و زمان و لنگه دمپایی و گریه و فحش و منم غش غش خنده!!

 

یه ساعت پیش نشسته بودیم پای تی وی داشتیم پرتغال میخوردیم و موزیک گوش میکردیم.از اونجایی که جوگیرم من همینطور که یارو داشت میخوند یاد دوس جون افتادم گفتم الهی قربونت برم من... جوجه گفت کی؟! گفتم برادر استکان نعلبکی! گفت اِِِ...اذیتم نکن قربون کی بری؟ محمد؟من؟این که میخونه؟  گفتم نهههه...نمیگم بهت

گفت بگووو..توروخدا! من فوضول شدم بدونم! گفتم نمیشناسیش آخه.گفت اول اسمشو بگو.گفتم م. گفت محمده دیگه.گفتم نه.یه کم فک کرد و سعی میکرد از چارچوب خانواده بیرون نره و در عین حال هر اسمی میگه با م شروع شه.گفت:عمو محید؟!!( حمید رو میگفت) هنگ کردم اولش بعد که فهمیدم منظورشو غش غش میخندیدم و اون حرص می خورد که خوب بگو کیه دیگههههه....خیلی باحال بود.عین این پیرزن فوضولا میگفت باید به من بگی.میگفتم آخه نمیشناسیش.مامانش میگفت خنگول داره سر به سرت میذاره.

فتم نه.جوجه گفت آخر اسمشم بگو.گفتم د. میگفت دیدی محمدهههه...گفتم نههههه به قرآن! نیست!  جیگر بچه خون شد.هنوزم که هنوزه میره و میاد میگه:جون من بگوکیه به هیشکی نمیگم!!

آخی! انقده حال میده اذیت کردنش! انقد باحال حرص میخوره!

 

سرما خورده بهم میگه خیار واسم بده؟میگم آره.میگه دوروغ نگو.میگم نمیگم.مامانش حمومه میره پشت در حموم میگه ماماااااااااااااان خیار واسه من بده؟ مامانش میگه نداریم خیار.میگه خیاااااااااررر بده واسم؟ میگه ندااااریم! جوجه میخواد بدونه حرف من راست بوده یا نه مامانه هی میگه نداریم! جوجه حرص میخوره من غش میکنم از خنده! میگه مامان میدونم نداریم برام بده یا خوب؟ مامانش میگه خوبه،ولی نداریم.میگم خوبه واسش؟؟؟؟؟! میگه آره! میگم نیییست!مگه خیار بو نداره؟!! میگه چرا داره ولی چون آنتی بیوتیک میخوره الان خوبه واسش.بهش بده یه خیار!  سر خودمو بکوبم تو دیوار من از دست این مامان و بچه؟!!! میگم خداااااااااا...مگه نیست سه ساعته داری هوار میزنی خیار نداریم؟!!میخنده میگه آره راستی!!


اصن یه وضی!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 0:44  توسط دختر آریایی  |